تبليغاتX
مكث

مكث

عشق...
حس خوبی در قلبم ریشه کرده است...
نمیدانم چیست که تار و پود وجودم را به نابودی میکشاند...
آیا واقعا عاشق شده ام؟
آیا عشق که تمام زندگی مرا نابود کرد دوباره به سراغم آمده است؟
این بار چگونه آمده؟
باز هم شکستی سنگین در راه است یا این بار عشقی شکوهمند و رویایی؟
عشق...
نمیدانم چگونه توصیفش کنم...
تنها توان دارم که بگویم زیباست و دوست داشتنی...
عشق...آری...مقدس است...
کاش همیشه و برای همه تهی از هر هوس باشد...
کاش در قلبش پاکی و در وجودش صداقت ریشه داشته باشد...
به امید روزی که عشق بر همه پیروز شود و در دل همه شکوفه ای داشته باشد...


نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

کـعــبـــه ، بـبـخـــش ، عشقـــم ســرکــش اسـت

ایـن دل بــه ســـان شــعــلـــه ، زبانه کش است

کـعــبـــه ، کجـاست آنشایسته خـالــی ز ابر؟..

مــحــتــــاج ِ یک ســـرانـگــشـت ِ بــارش است

از ســیــــر و ســلــوکِ عـــارفـــان ، وفــا ندید

مــحــتــــاج یـک دســتِ گــــرم ِ نــوازش اسـت

کـعــبـــه ، چـــرا وفــا نکــرد ، آرامـش ِ خـزان

دیــوار ِ عــبــودیــتــم در حـــال ِ لـــرزش است

کـعــبــه ، چــرا خــالـی شــد ایـن دل ، از قـرار

ایـن دل ، بـی قــرار یک دریــا خــواهـش است

از نـــور ِ گــَردِشَــت نـرگـســان ، بــیــنــا شـــد

امــا چـه ســود ؟! بـار گـنـاه در آســـایـش اسـت

کـعــبــه ، بـبـیــن چـشـمــــان دریـــایـــی مــــرا

این دل چرا مقابل ِعظمتِ تو ، گردن کش است

کعبه ،  شایسته در تلاطـم تو بـود ، شب و روز

اما چه کند،این زخم دردناک تر از ترکش است

 

 

 

این اشک هـای عشــق تـو عزم ِ سفـر نمی کند

آتــش دلـــربــای تـــو آب بــه ســَـر نمــی کـنـد

صفحــه ای از خـاک شـدم شعله ی افلاک شدم

برف شــدم ، آب شــدم ، عشــق حَذر نمی کنـد

دور ز چشــم تـَر ِ تو ، غــم شــدم از مـاتـم تـو

گریه شـدم ، خواب شدم ، مرگ خطر نمی کنـد

ســوی خــدای تــو شدم ، راهی میخــانه شدم

بنده شـدم ، چــاه شـدم ، عــرش نظر نمی کند

سِحـــر شدست دلِ من ، خانه ی تو منــزل من

شعلـه به شعلـه می خَزَم ، عقــل گـذر نمی کند

های شایسته ام اب شد شکوه ی او در خواب شد

گــو کــه بدانند همــه ، عشــق خبــر نمی کنـد

 

 

شــادان صـدای پای گل ، از مشـرقانش می رسد

بلبل ز کوی روی یـار ، نغمه ســرایش می رسد

هفـت اختــران ِ پاکـدل ، آرام در کـُـنـج منند

امشب چراغـان می کنند کین نو بهارش می رسد

گـل از زمیـن جامه دریـد ، بر آسمان ها پر کشید

چـرخ فلـک بر گـِرد گل ، سجـده کنانش می رسد

بـلـبـل نـوای عشــق را ، بـر آسمــان هــا می دمد

گـویـی صفــای عــاشقـی بـر مـردمـانش می رسد

از کعبه تا دیوار چین ، گشت از خدا گلگون زمین

مُشتان ِ خـاکـش سبـز شد ، کین آدمانش می رسد

اما  ی اشایسته منتظــر ، بـر گـوشـه ای آزرده دل

پرسد سوال از عاشقان ، وقت وصالش می رسد؟...


نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

پاییز را دوست دارم...
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر نشاط نوجوانی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

 

 

 

 

من نمیدانم فلسفه دوستی ما انسان ها با یکدیگر چسیت؟
شاید...!ما انسان ها با هم دوست می شویم تا یکدیگر را در رسیدن به کمال کمک کنیم.
با هم دوست می شویم تا طرف مقابل مان را شاد کنیم.و خودمان هم نشاط را مزه مزه کنیم.
دوست می شویم تا تنهایی یکدیگر را فراری دهیم به سمت ابد.ما...من نمیدانم فلسفه دوستی من و تو چیست؟من مدام فقط باید به نبودنت فکر کنم!مزه تنهایی گرفته تمام وجودم را!
دیگر نمیدانم شادی چه طعمی دارد!من هر روزم را با تکرار عبارت های تاکیدی و مثبت شروع می کنم.یک احساس خوبی در رگ هایم وول می خورد با این کار.
اما... فقط کافیست به خلا نبودنت فکر کنم.دیگر خبری از آن احساس خوشایند نیست که نیست!
لطفا فلسفه دوستی بین خودمان را برای من تعریف کن ؟! لطفا!
تو چه جوری می توانی بدون من زندگی کنی؟!تویی که می گفتی " دوستت دارم " .
تویی که با مهربانیهایت به من خاطرنشان می کردی که برایت ارزش دارم.حالا فلسفه این تنهایی و دلتنگی و ... چیست؟این فقدان خواسته یا ناخواسته ات را ترجمه کن برایم،شاید خمودگی دست از سرم بردارد.من این شهر شلوغ غربت زده را نمی خواهم.این پله های روز افزون پیشرفت را دوست ندارم.دارم با پرنده ها و درخت ها بیگانه می شوم!این بیگانگی بزرگ ترین فاجعه زندگی من است البته،بعد از فاجعه کوچ کردن تو!.کاشکی دیر نشود!کاشکی جنون دست از سر نوشته های من بردارد،کاشکی!دلم برای سلام های خوش طمعت تنگ شده عزیز روزهای زندگی!دلم برایت تنگ شده،عزیزی که به من تکرار جمله " دوستت دارم " را آموختی!چرا مرا نجات نمی دهی از این همه دغدغه؟!!!می بینی؟! سطر به سطر نوشته هایم لهجه دلتنگی شدید به خود گرفته اند؟!راستی این نوشته ها را هنوز هم می خوانی؟!اگر پاسخت " آری "ست،کاری بکن که فلسفه دوستی،زیباترین فلسفه زندگیمان بشود

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

سنگینی باری که خدا بر دوش ما میگذارد آنقدر زیاد نیست که کمرمان را خرد کند
آنقدر است که ما را برای دعا به زانو درآورد...
نوری تابید...
سرم را به سوی اسمان گرفتم...
همه چیز معنا پیدا کرد...
سکوت،تاریکی و لحظات تنهایی...
آری،من در این لحظات با پروردگار خویش به راز و نیاز میپردازم...
پروردگارا به یاریم بیا تا پنجره ی خسته ی دلم را به سوی درگاه پر مهرت بگشایم...
و یاریم کن که مرغ خسته ی دلم را که دیریست در این قفس زندانی است
در آسمان سیاه شبت پرواز دهم...
خداوندا به یاریم بیا تا این بغض خسته و کهنه که سد راه نفس هایم است را کنار بزنم...
تا دستانم را به سویت دراز کنم و اشکهای جمع شده در چشمانم را بر روی گونه هایم جاری سازم....
خداوندا کنارم باش و تنهایم نگذار...
بار الهی مرا از بندگانت جدا نکن...
در این همه تنهایی تنهای تو را دارم که کنارم هستی...
خداوندا تنها و تنها تو هستی که در تک تک لحظات خوشی و غم هایم در کنارم بودی...
اکنون نیز دستم را بگیر و پناهی بهم ببخش...
پروردگارا تکیه گاهم باش و مرا و دل در به درم را ببین که چگونه برایت سخن میگوید...
پروردگارا فرصت زندگی کردن را از من نگیر...
و بگذار که در این دنیا کولبارم را که از عهد و پیمان با توست
پر کنم و با دلی پر از عشق به سویت پرواز کنم...

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar
طاقت یک لحظه بی تو بودن مرا می آزارد ، به خدا نمی توانم بی تو زندگی کنم ،
عاشقت هستم ، نمی توانم بی تو نفس بکشم!
آخر قصه ی ما تلخ است ، کلام آخر ما خداحافظیست!
هر دوی ما با کوله باری از خاطره می رویم ، تا اینجا با هم آمدیم ،
اما از این به بعد تنها می رویم!راه من و تو دیگر جداست از هم ، دستهای من و تو دیگر برای هم نیست!اما قلب هایمان همیشه یکیست ، عشقمان همیشه جاودانه خواهد ماند!طاقت جدایی را ندارم ، شعر تلخ جدایی را نخوان که طاقت اشک ریختن را ندارم ،برایم نامه ننویس که طاقت خواندنش را ندارم ، خداحافظی نکن ،
که طاقت رفتنت را ندارم!
برو ، بی آنکه به من بگویی می خواهم بروم فقط برو ، از من دور شو ،
نگذار صحنه تلخ رفتنت را ببینم ،
نگذار هنگام رفتنت اشک بریزم ، زانو به بغل بگیرم و التماس کنم که نرو!
تمام شد ، همه چیز تمام شد ، دیگر من و تو با هم نخواهیم بود ،
عاشق همیم اما سرنوشت با ما یار نیست ، این زندگی به ما وفادار نیست!
طاقت رفتنت را ندارم ، اما راهی جز جدایی نیست ،
همه می خواهند ما با هم نباشیم در کنار هم نباشیم ،
می خواهند تنها باشیم ، یا نه ، سهم کسی دیگر باشیم!
طاقت جدایی را ندارم ، تحمل بی تو بودن سخت است ،
شاید از غصه ی نبودنت بمیرم!که پر کشيد ... .

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

ای که آوای سکوت تو طنین افکن این روح خسته است هوا بارانی است...
آری بارانی بارانی دلها غمگین است و عشق همانند غباری برای چندی از کنار پنجره میگذرد
و من پنجره را میگشایم و او را مهمان هر شب و روز این دل خسته می سازم
دلی که همانند قطرات ریز شبنم با احساس و لطیف است و گل های بهاری زیبا و مهربان است...
نازنین دلم لحظه ها که همراه ثانیه ها میگذرد من نیز هر لحظه غمگین تر و محزون تر می گردم چراکه فاصله ها زیاد میشود و برای چندی روزی فرا میرسد که برای مدتی باید اسیر زندان جدایی ها باشم نمی دانم...آیا این دل خسته می تواند تحمل روزهای فراق را داشته نمی دانم واقعا نمی دانم که آخر این عشق چهخواهد شد نمی خواهم که بدانم...

 

 

 

به او نگاه می کنم ... کسی که بهارم را خزان کرده ... بغض فرو خورده ام
راه گلويم را بسته ... فريادهای بی صدا هميشگی ترين گواه روح و جسم
خسته ام ... هرگز او را آشنا نديدم ... که هنوز هم غريبه ست با دل و
جانم ... دلم عجيب هوای کوچه های کودکيم را می کند ... همان جايی
که قد کشيدم و بزرگ شدم ، قدم به نوجوانی گذاشتم ... آرزوهايم با
خودم بزرگ می شدند ... سر به ديوار بی کسی می گذارم ... صدا
می کنم خدا را ... دلی داشتم پر از مهر و عشق ورزيدن ... آرزويم
عاشقی بود ... .نثار کردن محبت و عشقی که وجودم را بسوزاند ... دل دريايی من با
هيچ زرق و برقی نمی لرزيد ، جز با محبت ... من سادگی و صفای
جنوب شهرم را می پرستيدم ... مرا هيچ چيزی مجذوب نمی کرد ، جز
صفا و صداقت ... خدايا اين آرزوها خيلی بزرگ بودند ؟؟؟ پس چرا ...
به جای بهار ، زمستان ... به جای عشق ، نفرت ... به جای محبت درد
را شناختم ... تو خودت مرا لبريز از احساس و احساس و احساس
آفريدی ... نمی توانم سنگ باشم ، نمی توانم ... تقديرم با زمستانی
درآميخت که سرمای جان سوزش ، تمام وجودم را به ويرانی کشانده ...
خدايا ؛ قلبم يخبندان بی مهری ست ، عاشقم کن که اين پرنده
می خواهد عاشقانه بميرد وقتی طاقت جدایی ندارم ، اما سر نوشت ما یکی نیست ، با هم بودن همیشگی نیست!

 


نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

راه خود را در سکوت جاده ها طِي مي کنم
مي دوم، مي ايستم، يا گاه لِي لِي مي کنم
مي نشانم بغض را بر روي پاي پلک ها
اشک را از هر دو حلق چشم ها، قِي مي کنم
باز باران با ترانه، می زند بر ريشه ام
هِق هِقي اما فقط بر جاي هِي هِي مي کنم
دست هايم زير باران پاک خواهد شد، ولي
زير ناخن هاي خون آلود خود، نِي مي کنم
آه! تشويش است در صحراي ذهنم مي دود
آه! مي گويي که اين رم کرده را پي مي کنم؟
مي دوم، مي ايستم، با جاده ها بيگانه ام
راه خود را بي حضور جاده ها طِي مي کنم ...

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

وقتی دلت خسته شد دیگه خنده معنایی نداره فقط می خندی... تا
دیگران غم آشیانه کرده در چشمانت را نبینند... وقتی دلت خسته شد دیگر حتی
اشک های شبانه آرامت نمی کنند... وقتی دلت خسته شد فقط گریه می کنی... چون به گریه عادت کرده ای
ودیگر هیچ چیز آرامت نمی کند..... جز دل بریدن.... ورفتن
دلمان خوش است.... که مینویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند
آه چه زیبا.... وبعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند.... دلمان خوش است به لذت های کوتاه
به دروغ هایی که از راست بودن قشنگترند به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند... یا کسی
عاشقمان شود.... با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم.... دلمان خوش می شود
به برآوردن خواهشی... و چشیدن لذتی و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود... چقدر
راحت لگد می زنیم.... و چه ساده می شکنیم همه چیز را

آه ای خدای من...
امشب می خواهم اندکی با تو سخن بگویم....
زیرا که تو گوش می دهی بی آنکه حرفم را قطع کنی....
بدون آنکه نقدم کنی یا بگویی بس است....آه ای خدا...دنیای عجیبی شده است....
مردمان عزیزترین داشته هایشان را به حراج می گذارند....عشق را بر سر هر کوی برزن به متلکی معامله می کنند....متانت مطاع کمیابی است....محبت در پس کلمه های دروغین پنهان شده....
دستهایی که بدهند بی آنکه چیزی طلب کنند اندکند....خیانت به راحتی نوشیدن جرعه آبی شده است....
از هم فرار می کنیم مبادا قرار باشد چیزی از هم بخواهیم....واقعا خدای مهربانم....چه شده؟!....چه بر سر این روزگار و مردمانش آمده؟....می دانم گناه است اما....گاهی اوقات آرزوی مرگ می کنم....
و اینکه فرار کنم از آنچه تقدیر است...شاید در آسمان هایت...روحم این قدر آشفته نباشد....
و چشمانم این اندازه اشک نریزند....و دلم هر لحظه نلرزد...از غمی که گاه و بی گاه بر سرش خراب می شود...آه ای خدا...به صبرت حسودیم می شود...

 

 

شب است و دلم بهانه دارد...بهانه ای برای درد و دل با یگانه پروردگارم...سجاده ام را پهن میکنم...
سجاده ای پر از راز دوستی من و او...عطر سیب مشامم را پر میکند...این لحظات بهترین لحظات من است...لحظاتی پر از معصومیت...پروردگارا دست نیاز به سوی تو آورده ام دستم را بگیر و مرا رها مکن...معبود من تو را قسم به این شب پر ستاره...قسم به این دل پاره پاره...به اشک توبه...به شهاب گریزان...قسم به دعای مادر..به لحظه ی برگ ریزان...به تنهایی عاشقان...مرا در تنهایی خویش تنها مگذار...خداوندا چنان ذکرت را بر زبانم جاری کن که حتی در بستر بیماریو در زمان گفتن هر آنچه که نمی دانم، فقط نام تو بر زبانم باشدبه تو روی آوردم چون یگانه معبود عالمی...خدایا به عظمت تو سر تعظیـــم فرود می آورم...از تو میخــواهم که مرا جــزو بندگان  قابل   درگاه خویش منظور فرمایی...
بار الهی پیشانی بر خاک تو می گذارم چون سجده سزاوار بزرگی و عظمت توست...
به رحمت صفاتت اگر تقصیری دارم از آن در گذر و در زندگی پس از مرگ آرامش ابدی عنایتم فرما...


نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

باد در میان امواج گیسوانت رقصی زیبا را تجربه می کند....و می گوید:می توانم اندکی از عطر وجودت را با خود ببرم؟گلهای بهاری مست حرم گرمای لبهایت هستند....و می گویند:می توانیم اندکی از لعل دل فریب آن را به همراه داشته باشیم؟ستارگان محصور برق چشمان زیبایت شده اند....می گویند:اندکی از درخشش چشمانت را به ما می بخشی؟و ماه.....که هر شب برای دیدن آن لبخند زیبا بی تابی می کند.....و خورشید....که انگار هر طلوع عجول تر است برای لمس سیمین تنت....و من.....چگونه می توانم عاشقت نباشم؟آن زمان که فرشتگان بالهای خود را بر سرت  گسترانیده اند....و....بر روح آسمانیت که سرشتش جز با عشقی پاک ...و بی آلایش رقم نخورده....درود می فرستند....چگونه می توانم عاشق تو نباشم؟....ای عشق ....تو با من چه کردی؟از کوه وجودم جز صحرایی نمانده است...چشمانم همچون شبتابی کم فروغ تنها دیده می شوند....نمی بیننداز دنیای هزار رنگ آرزوهایم جز خاکستری رنگی نمانده....
این روح ستبر بازیچه دست کودکان شده....هر نفس در آرزوی آمدن نفسی دیگر است....اما.... اما....باز هم در این سفر نا شناخته.....دل خوشترین مسافرم.



 

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری ..پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند....

 

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

چه زود ازبودن کنارمان خسته شدی چه زود در میان خاطرات محو شدی
چه زود شمع های وجودت خاموش گشتند چه زود و چه زودتر به باد فراموشی سپرده شدی
عزیزترینم خواهر نازنینم زود رفتی اما هنوز با یادت با خاطراتت با تمام بودنت روز را شب میکنم و شبها در غم نبودنت می گریم رفتنت را هیچ گاه باور نخواهم کرد چون تو را در اعماق وجود خود همیشه شاد و زنده می یابمشمع های تولدت هنوز روشن است به این امید که بیایی...
به این امید که تک تک شمع ها را تو خاموش کنی اولین شمعی را که خاموش کنی تمام غم ها محو میشوند و دیگر جایی برای غصه خوردن نیست با اولین شمع گرچه وجودم فنا می شود ولی روحم آنجایی ست که همیشه آرزویش را داشتم...می دانم که توام احساس تنهایی میکنی...همیشه از غربت و غریب بودن می ترسیدم...اما اکنون تورا در میان این همه انسان غریب می بینم...چون تو همرنگ هیچ کس نیستی...عجیب دلم هوایت را کرده کاش می دانستی که با رفتنت تمام امیدهایم را با خود بردی چندی است که عجیب احساس دلتنگی میکنم چندی است که تمام روزهایم با حسرت سپری می شوند نمی دانم این روزگار شوم بد سرشت دیگر چه برایم رقم خواهد زددیگر از تمام بودن ها و نبودن ها بیزارم...کاش معجزه شود در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم
در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم

 

 

 

 

یه شب که خیلی تنهایی حس میکردم از همه چیز خسته بودم سجادمو باز کردم تا با خدا درد ودل کنم  از خدا خواستم که پلیدی های مرا  از من بزدایه  خدا گفت :نه اونها برای این در تو نیستند که منبخوام  آنها را بزدایم .بلکهاونا برای اینه در تو هستن  که تو در برابرشون پایداری کنی خواستم که بدنم را کامل کنهخدا گفت : نه روح تو کامله . بدن تو موقتیه خواستم به من شکیبائی  بده گفت : نه شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنیه خواستم تا به من خوشبختیبده  گفت : نه من به تو برکت می دم خوشبختی به خودت بستگی داره خواستم تا از درد ها آزادم کنه گفت : نه درد و رنج تو را از این جهان دور میکنه و به من نزد یک تر میکنه خواستم تا روحم را رشد بده گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه بدی خواستم به من چیزهائی بده تا از زندگی خوشم بیاید گفت : نه من به تو زندگی می بخشم تا تو از همه  اونچیزها لذت ببری خواستم تا به من کمک کنه تا دیگران همان طوری که اون دوست داره ، دوست داشته   باشم خدا گفت : … سرانجام مطلب رو گرفتی امروزروز توس اونو  را هدر نده وحالا بعد از این همه سال هنوز سهم من از این زندگی تنهایی وغربت است

خدا جونم حالا میخوای جوابمو چی بدی میخوای بگی سهم من همین بود از زندگی

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar


اين شعر نيمه سروده تمام مي شد
سخن در گلو مانده ام
اندكي نفس ميكشيد
اگر يك قدم مي گذاشتي
مگر نمي بيني
چطور سطر هاي دفترم
پا به فرار گذاشته اند
مگر نمي بيني
چطور قاصدك ها بيخبر
از من سراغ جان پناه مي گيرند
پنجره ي اتاقم بي حوصله شده
از بس به سمت هيچ و پوچ
و براي دلخوشي باز شد
دنبال يك سر خط ترانه بودم
تا شروع كنم
كه اول و آخر شعر تو باشي
نمي بيني نمي فهمي
از پشت اين پنجره
هاج و واج
هر كس كه گذشت
هر چه خواست بارم كرد
به خاطر تو بي خيال!
تو نبودي رد نشدي
اگر يك قدم فقط
كاش امان ميدادي
مي خواستم بهت بگم...
كاش...

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

شاکی ام ازسرنوشت از جفای روزگار

شاکی از بخت بد

شاکی از نامردمان

از تو ای باری تعالی از همه شاکی ترم

از تو که تنها مرا ولکرده ای

در میان زندگی رفته ای

شایدم در خوابی و خسته زخود

خسه از این آفرینش , خسته از دنیای بد

!!!!
خسته ازکاری که کردی,
كاش امان مي دادي

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

همه میگن چرا میگی انقد ِتنهام؟چرا مینویسی از درد و رنجات؟

اصلا چرا شعرات سیاه  ِ

انگار نداری غیر مردن راه چاره

میخوام بهت بگم دلیل دردام

شده گریه کنی ازشب تا صبح فردا؟

شده دلواپس بشی خیلی ساده

اما اون ندونه داری بهش علاقه

شده بگی خدا توجای حق باش

ولی آخرش تو بمونی درد ِ حرفاش

بسوزی بازم نفس داری تو سینه

زنده باشی هنوزم با برق چشماش

آخ ِ  تا کی بگم من خیلی تنهام ؟

یه دردی نشسته  توی شعرام

بگو دنیا هم نفس ِ دردام کجاست؟

سینه ای دارم ببین انباره غم هاست

سردمه ٬ نه از سرما...بی کسم ٬ نه از تنهایی.
غریبم ٬ نه از غربت.آرزو دارم ٬ برآورده نمی شود...
کابوسی دارم٬ چرا باطل نمی شود..

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

توی چشمای توسراسر غم بود

خودم دیدم دستای توسردبود توتنها بودی کسی پیشت نبود

دل پاکت اهل شکایت نبود

چراغ قلبم وسراسر غم گرفت

اشک تنهایت دلم و شکست به دلم افتادمیشه عشق من باشی

شایدم الانم تو فکرمن باشی

دعاکردم الهی مال من باشی

توی هر وقت فکر وذکرم باشی

شبم رفت توشدی سهم دل من

همه عالم میدونن عاشقم من

نیاد اون روز عشقت نباشه

که اگه باشه الهی دنیا نباشه

گلم آسوده باش عشقت آروم جونه

مثل ماه برای شب میمونه

مگه میشه ماهی باشه بی دریا

مگه میشه ماه باشه بی شب تار

این ونوشتم تا بدونی عزیزم

میخوام تا دنیاست پیشت بمونم

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

امشب دلم ميخواهد  به كسي بگويم"" دوستت دارم.""تو نهراس و آنكس باش. بگذار با هر آنچه در توان دارم  همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش جان ميدهد برايت جان دهم بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم  و تو را ستايش كنم. بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم. نگذار زمان از دستم برود  و تو را درنيابم. ميخواهم بينديشي كه همين امشب  غير از من كسي ديوانه تو نيست  هرچند كه جاهلانه فكري باشد.كمي بيشتر با من و همين امشب بگذار خيال كنم  كه جز تو كسي نيست. همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم  نقش حقيقت را همان كه. دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام

 

 

نمیدانم از فراق تو بنالم یا از غریبی خودم؟نمیدانم تو را بخوانم که برگردی یا خودم را دعا کنم که بیایم؟از این بسوزم که نیستی یا از آن بنالم که چرا هستم؟هیچ میگویی اسیری داشتی حالش چه شد؟خستهء من نیمه جانی داشت احوالش چه شد؟دلم تنگ است نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی.پریشان حالم و بی تاب میگریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست. نمیدانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من به دنبال تو دلتنگی همیشه از ندیدن نیست لحظه های دیدار با همه زیبائی گاه پر از دلتنگیست که مبادا دیدار شیرین امروز خبر تلخ فردا باشد.

 

 

شروع می کنم به از تو نوشتن کاغذ مست می‌گردد قلم به رقص در می آید. نمی دانم چرا هر وقت می‌خواهم از تو چیزی بر روی کاغذ بیاورم و از تو بنویسم وجودم، قلمم، کاغذم همه و همه به وجد می آییم. عزیزم! تمام دیشب در خیالت گریستم هنوز پاییز چشمانت را روی شاخه های سرد انتظار جستجو می کنم نمی دانی چقدر محتاج توام. هنوز کاغذهایم به شوق نگاهت رنگ کاهی را پس می‌زند و تمام شب و تمام ثانیه ها، یکی یکی می‌گذرند و به اشک هایم به دریاها روان می‌شوند کاش برگردی زود،کوچه بی تو دل تنگی دارد کاش برگردی زود و می‌دیدی که چه حالی دارد ببینی که هنوز حلقه زرد خورشید داغ تنهایی من را دارد کاش زود برمی‌گشتی تا قاب عکس روی دیوار تهی از چهره تو نباشد و تمام صفحات دفترم از حرف ونگاه  واسم تو پر شود کاش زود بر می گشتی. تو اگر برگردی من تمام شاخه های گل یاس را با تمام احساس تقدیمت می کنم.

 

یس وناامیدی گرفته همه وجودم وبه هرکی که جلوم باشه میگم بروخسته ام خسته داغون از این دنیاراه من با همه چرا جداست ای خدا دوباره دفتر و کاغذ و زخم حرفام چشای خیسم نشونه همه درداست
زندگی واژه ای بی معنی مال گوشام در عین خوشبختی وسط انبار غم هام داد وبیدا میکنم از گردش شب وروز میشه شبی دیگه هیچ وقت نیام به هوش این شعر ومینویسم همه میگن چرا سیاه ِدنیا سیاه ِ زندگی برای من رنگی نداره حرفای من زندگی وبه همه زهرمیکنه شادی آدمای خوشحال و غمگین میکنه هرکی خسته وتنهاست فقط پیشم بیاد از هرچی شاد باشه بدم میاد

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

تو تاریکی  ِ شب قلم توی دستم

اشکم میباره آروم روی  دفتر

مینویسم ازدلم که به زیرپا له شد

مینویسم  شاید از دردام کم شد

خطای رودستم  نشونه ازدرد ِمن ِ

اون که با دروغاش به دلم ضربه ِ زده

ازم میخواست مرحم بشم براش توغم ها

سنگ صبورش شم  میون دردا

دردات تموم شد من شدم بدردنخور

دلت چه جوراومد بگی دیگه برو

سر سطر شروع میکنم به درد و دل

نامه رو شروع میکنم بی حرف وبی مُقدَمه ِ

سلام ، حالت چطوره ؟ خوبی خدا

کجایی ؟ چی شده نمیگیری یه سراغ از ما

مگه تونبودی که میگفتی تنهات نمیزارم

هرجا بری هرجا باشی خودم هوا ت ودارم

پس کجایی ببینی چشام حالا پراشک وخون ِ

همه یکی دو روز میان میرن میگن قسمت نبوده

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

به یاد چشمت بسرایم و بگریم
عقده ها ز سینه خود بگشایم و بگریم
بده جام آتشینم ز قرابه دو چشمت
که شوم مست و ندانم به کجایم و بگریم
اگرم اجازه باشد ز تو ای همای رحمت
رخ ماه تو به عالم بنمایم و بگریم
اگر از سر محبت تو به خواب من بیایی
دو سه بوسه از لبانت بریایم و بگریم
تو نیامدی که گویم به تو از غم جدایی
غم عشق تو بگویم به خدایم و بگریم
شب هجر یار شایسته تو چنین سروده بودی:
غزلی به یاد چشمت بسرایم و بگریم

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

گمان می کردم عشق همان میعادگاهی است که سالها برای رسیدن به آن کوشیده ام...به شوق اینکه در این میعاد گاه به موعود خود..به آنچه از ازل به من وعده داده اند برسم...گمان می کردم عشق همان است که مرا از تنهایی می رهاند...و همان شاه کلیدی است که تمام بسته ها را می گشاید...اما.......
چه خیالی!...آیا این من بودم که عشق را منجی خودم می دانستم..اینک دریافتم که عشق تمام بسته ها را می گشاید....اما خود بسته ای است که گشایش آن تنها با نیست شدن من میسر است....دریافتم عشق ..نه تنها از تنهایی نمی رهاند بلکه خود اوج تنهایی است...چرا که عشق زائیده تنهایی است و تنهایی زائیده

 

 

 

ای که آوای سکوت تو طنین افکن این روح خسته است هوا بارانی است...
آری بارانی بارانی دلها غمگین است و عشق همانند غباری برای چندی از کنار پنجره میگذرد
و من پنجره را میگشایم و او را مهمان هر شب و روز این دل خسته می سازم
دلی که همانند قطرات ریز شبنم با احساس و لطیف است و گل های بهاری زیبا و مهربان است...
نازنین دلم لحظه ها که همراه ثانیه ها میگذرد من نیز هر لحظه غمگین تر و محزون تر می گردم چرا
که فاصله ها زیاد میشود و برای چندی روزی فرا میرسد که برای مدتی باید اسیر زندان جدایی ها باشم
نمی دانم...آیا این دل خسته می تواند تحمل روزهای فراق را داشته نمی دانم واقعا نمی دانم که آخر این عشق چه خواهد شد نمی خواهم که بدانم...

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

شکوه عشق چنان بی تاب و واله میکند
که همواره از خود میپرسیم:
عشق چیست؟چرا از بهشت برین نیز شیرین تر مینماید؟!
باید سکوت کنیم!چیزی که بی نهایت ژرف و شیرین می باشد،
هرگز به وصف نمی آید،
تنها باید به روزی بیاندیشیم
که عشق برای همیشه پیروز گشته است.
در این هنگام رنگ پرچم تمام کشور ها به رنگ عشق
و آرم پرچم تمام کشور ها به شکل لبخند خواهد بود.
آنگاه بشریت به رهایی محض خواهد رسید
و جاودانه زمزمه خواهیم نمود:
دل های ناب
و گل های پاک
پیراسته ترین آیین ها را از آن خود دارند،
زیرا تنها برای شادی دیگران شکفته میشوند.
زمانی که عشق تنها قانون ما انسان ها گردد،
سه چیز برای همیشه مفهوم خود را از دست می دهد:
فقر،رنج و زندان.
بهشت جایی است
که این سه چیز به فضای آن هرگز نمی تواند راه یابد:
فقر،رنج و زندان.
چه فرح بخش است
وقتی در فضای این وب مینگریم که عشق
به آن زیبایی ازلی
و عشق به انسان ها لحظه به لحظه جلوه افشانی میکند
و دل ما را صمیمانه شاد می نماید...

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

طاقت یک لحظه بی تو بودن مرا می آزارد ، به خدا نمی توانم بی تو زندگی کنم ،
عاشقت هستم ، نمی توانم بی تو نفس بکشم!
آخر قصه ی ما تلخ است ، کلام آخر ما خداحافظیست!
هر دوی ما با کوله باری از خاطره می رویم ، تا اینجا با هم آمدیم ،
اما از این به بعد تنها می رویم!
راه من و تو دیگر جداست از هم ، دستهای من و تو دیگر برای هم نیست!
اما قلب هایمان همیشه یکیست ، عشقمان همیشه جاودانه خواهد ماند!
طاقت جدایی را ندارم ، شعر تلخ جدایی را نخوان
که طاقت اشک ریختن را ندارم ،
برایم نامه ننویس که طاقت خواندنش را ندارم ، خداحافظی نکن ،
که طاقت رفتنت را ندارم!
برو ، بی آنکه به من بگویی می خواهم بروم فقط برو ، از من دور شو ،
نگذار صحنه تلخ رفتنت را ببینم ،
نگذار هنگام رفتنت اشک بریزم ، زانو به بغل بگیرم و التماس کنم که نرو!
تمام شد ، همه چیز تمام شد ، دیگر من و تو با هم نخواهیم بود ،
عاشق همیم اما سرنوشت با ما یار نیست ، این زندگی به ما وفادار نیست!
طاقت رفتنت را ندارم ، اما راهی جز جدایی نیست ،
همه می خواهند ما با هم نباشیم در کنار هم نباشیم ،
می خواهند تنها باشیم ، یا نه ، سهم کسی دیگر باشیم!
طاقت جدایی را ندارم ، تحمل بی تو بودن سخت است ،
شاید از غصه ی نبودنت بمیرم!

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

لحظه هام پر شده از دوست داشتن تو

واسه من قشنگه عشق و خواستن تو

میشه با تو هم نفس ستاره باشم

با تو همنفس تا مرز قصه ها شم

بی تو این گلایه ها چه بیشماره

شب و روز برای من فرقی نداره

زندگی رو با تو عشق تو می خوام

تو نباشی بی تو من همیشه تنهام

تمام قصه هامو از تو دارم

بهترین خاطره هامو از تو دارم

توی این شبهای خالی از ستاره

آخرین ترانه هامو از تو دارم

سایه شو رو سر این همیشه عاشق

بی تو خالیه تمام این دقایق

من بجز خاطره هام چیزی ندارم

بی تو هر لحظه همیشه بی قرارم

بی تو این گلایه ها چه بیشماره

شب و روز برای من فرقی نداره

زندگی رو با تو عشق تو می خوام

تو نباشی بی تو من همیشه تنهام

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم

الکی بگم جداشیم تو بگی که نمیتونم

من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری

دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا بجای تو بمیرم

من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام

کاروبار زندگیمو بذار برای فردا

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافه ام

بشینم یه گوشه ی دنج موهای تورو ببافم

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم

حواست به من نباشه دزدکی تورو ببینم

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا بجای تو بمیرم

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

اگر مانده بودی تورا تا به عرش خدا می رساندم

اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم

اگر با تو بودم به شبهای غربت که تنها نبودم

اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تورا می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بویی دگر داشت

این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت

با تو بیمی نبودش ز طوفان مانده بودی اگر همسفر داشت

هستی ام را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی

مرگ دل آرزویت اگر بود مانده بودی اگر میشنیدی

با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود

خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

بعد تو خشم دریا و ساحل بعد تو پای من مانده در گل

مانده بودی اگر موج دریا تا ابد هم پر از دیدنی بود

با تو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خودم هم نبودم

بهترین شعر هستی رو با تو مانده بودی اگر می سرودم

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

قصه ام ديگر زنگار گرفت:

با نفس هاي شبم پيوندي است.

پرتويي لغزد اگر بر لب او،

گويدم دل: هوس لبخندي است.

 

خيره چشمانش با من گويد:

كو چراغي كه فروزد دل ما؟

هر كه افسرد به جان، با من گفت:

آتشي كو كه بسوزد دل ما؟

 

خشت مي افتد از اين ديوار.

رنج بيهوده نگهبانش برد.

دست بايد نرود سوي كلنگ،

سيل اگر آمد آسانش برد.

 

باد نمناك زمان مي گذرد،

رنگ مي ريزد از پيكر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف،

سر نگون خواهد شد بر سر ما.

 

گاه مي لرزد با روي سكوت:

غول ها سر به زمين مي سايند.

پاي در پيش مبادا بنهيد،

چشم ها در ره شب مي پايند!

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

از هجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب:

مرده اي را جان به رگ ها ريخت،

پاشد از جا در ميان سايه و روشن،

بانگ زد بر من: مرا پنداشتي مرده

و به خاك روزهاي رفته بسپرده؟

ليك پندار تو بيهوده است:

پيكر من مرگ را از خويش مي راند.

سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است.

من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم.

شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم.

با خيالت مي دهم پيوند تصويري

كه قرارت را كند در رنگ خود نابود.

درد را با لذت آميزد،

در تپش هايت فرو ريزد.

نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود.

 

مرده لب بر بسته بود.

چشم مي لغزيد بر يك سرح شوم.

مي تراويد از تن من درد.

نغمه مي آورد بر مغزم هجوم.

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

فرسوده پاي خود را چششم به راه دور

تا حرف من پذيرد آخر كه: زندگي

رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود.

 

دل را به رنج هجر سپردم، ولي چه سود،

پايان شام شكوه ام

صبح عتاب بود.

 

چشمم نخورد آب از اين عمر پر شكست:

اين خانه را تمامي پي روي آب بود.

 

پايم خليده خار بيابان.

جز با گلوي خشك نكوبيده ام به راه.

ليكن كسي، ز راه مددكاري،

دستم اگر گرفت، فريب سراب بود.

 

خوب زمانه رنگ دوامي به خود نديد:

كندي نهفته داشت شب رنج من به دل،

اما به كار روز نشاطم شتاب بود.

 

آبادي ام ملول شد از صحبت زوال.

بانگ سرور در دلم افسرد، كز نخست

تصوير جغد زيب تن اين خراب بود.

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

 

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غم ها.

 

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

 

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

 

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

 

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است.

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

ريخته سرخ غروب

جابجا بر سر سنگ.

كوه خاموش است.

مي خروشد رود.

مانده دردامن دشت

خرمني رنگ كبود.

 

سايه آميخته با سايه.

سنگ با سنگ گرفته پيوند.

روز فرسوده به ره مي گذرد.

جلوه گر آمده در چشمانش

نقش اندوه پي يك لبخند.

 

جغد بر كنگره ها مي خواند.

لاشخورها، سنگين،

از هوا، تك تك، آيند فرود:

لاشه اي مانده به دشت

كنده منقار ز جا چشمانش،

زير پيشاني او

مانده دو گود كبود.

 

تيرگي مي آيد.

دشت مي گيرد آرام.

قصة رنگي روز

مي رود رو به تمام.

 

شاخه ها پژمرده است.

سنگ ها افسرده است.

رود مي نالد.

جغد مي خواند.

غم بياميخته با رنگ غروب.

مي تراود ز لبم قصة سرد:

دلم افسرده در اين تنگ غروب.

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!

نيست در آن نه گياه و نه درخت.

غير آواي غرابان، ديگر

بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

 

در پس پرده اي از گرد و غبار

نقطه اي لرزد از دور سياه:

چشم اگر پيش رود، مي بيند

آدمي هست كه مي پويد راه.

 

تنش از خستگي افتاده ز كار.

بر سرو رويش بنشسته غبار.

شده از تشنگي اش خشك گلو.

پاي عريانش مجروح ز خار.

 

هر قدم پيش رود، پاي افق

چشم او بيند دريايي آب.

اندكي راه چو مي پيمايد

مي كند فكر كه مي بيند خواب.

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar

روشن است آتش درون شب

وز پس دودش

طرحي از ويرانه هاي دور.

گر به گوش آيد صدايي خشك:

استخوان مرده مي لغزد درون گور.

 

دير گاهي ماند اجاقم سرد

و چراغم بي نصيب از نور.

 

خواب دربان را به راهي برد.

بي صدا آمد كسي از در،

در سياهي آتشي افروخت.

بي خبر اما

كه نگاهي در تماشا سوخت.

 

گر چه مي دانم كه چشمي راه دارد بافسون شب،

ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:

آتشي روشن درون شب.

نوشته شده در تاريخ توسط Senator rexar